82. دیدار با پدر ...

  • آندیـ ـا
  • سه شنبه ۸ فروردين ۹۶
  • ۰۲:۴۸
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

81. این دخترک را دوست خواهم داشت!

  • آندیـ ـا
  • دوشنبه ۷ فروردين ۹۶
  • ۱۱:۰۶

امروز سومین روز کاری من توی سال 96 هست. رئیسم مسافرت تشریف دارند و شرکت هم خلوت و سوت و کوره، من هم تنها پُشت میز دوست داشتنی ام نشسته ام، در همین لحظه تصمیم بزرگی گرفته ام! :)

تا امروز شاید نتوانسته باشم اما از امروز سعی میکنم بتوانم! تا امروز یاد نگرفته بودم خودم را دوست داشته باشم، برای خودم ارزش قائل باشم، به خودم بهآ بدهم، قدر خودم را بدانم، گآهی به خودم برای موفقیت های کوچکُ بزرگم افتخار کنم و...، شاید تا امروز با سرکوفت های شبانه به خودم، گاهی نادیده گرفتنم، سرزنش های بی مورد و این طور داستان ها گذشته باشد، اما اینبار قصد دارم برای همیشه بی انصافی در حق خودم را کنار بگذارم! راستش را بخواهید دلم به حالِ روح دختری که در وجودم احساسش میکُنم سوخت! دلم میخواهد دخترک را از اعماق قلبم دوست داشته باشم... میخواهم دستانش را بگیرم و ببرمش آنجاییکه بتواند خودش را رهآ کند... بتواند حتی پرواز کُند... میخواهم چشمانش را ببندد و عمیق نفس بکشد، عطر دلچسب زندگی را... زندگی ای که شاید روزها و لحظاتش همیشه بر وفق مُرادش نبوده باشد امّا، به این واقعیت برسد که حالا، امروز و در همین لحظه چیزهایی را در دستآش دارد که روزی شاید حتی درخواب هم لمس کردنشان را نمیدید! اینکه کسی پیدا شود او را بیشتر از خودش دوست داشته باشد، کسی که دوست داشتن و دوست داشته شدن را به او یاد بدهد... یا حتی داشتن یک خانه نقلی و کوچک در یه محله ی دوست داشتنی و زندگی آرام و کم دغدغه کنار مادر و خواهری که تا بی نهایت دوستشان دارد... یا ادامه تحصیل در یک رشته شاید مورد علاقه نه امّا خـوب... یا موفقیت کآری در یک محیط امنُ و مطمئن... یا حتی داشتن ذوق هُنری ای که در رگهآیش جریان دارد!!! اینکه اگر اراده کند میتواند به یک کاغذِ کآهی کهنه و رنگ و رو رفته، با پالتی از رنگ و قلمو آنچنان زندگی ببخشد که بوی بهآر از گوشه گوشه اش به مشام برسد... اینکه وقتی هوای نوشتن به سرش بزند، می تواند ساعت ها دست از نوشتن برندارد و رمانی خلق کند از جنس حقیقت... یا اینکه های زیاد دیگری که شاید جایشان اینجا لابه لای سطرهای این صفحه سفید نباشد! جایشان شاید میان قلب های کسانی باشد که او را دوست دارند... که روحیه مخصوص به خودش را می شناسند... و شاید خاص بودنش روحیاتش را به رُخش می کِشند... و مهربانی بیش از اندازه اش را ستایش می کنند...

روح مهربآن دوست داشتنی من... حال که دقایقی به تماشای پرواز تو سپری شُد، به این باور رسیدم که می توانم تو را خیلی زیاد دوست داشته باشم!

من یک دخترم؛

با سری پُر از شعر و واژه...

از این پس مرا با نام هنریِ #آندیا بخوان!


شروع نوشتن رمان "بی تابِ بی مهتاب" در سایت نود هشتیا <<خواندن رمان"لینک"کلیک<<

کانال تلگرام و انتشار دست نوشته های ماندگآر "آندیا می نویسَد" <<پیوستن به کانال"لینک"کلیک<<

80. سال نو مُبارکـ :)

  • آندیـ ـا
  • شنبه ۵ فروردين ۹۶
  • ۱۱:۰۴
  • ۳ نظر

وقتی عطر خوش بهــــآر در مَشام ها می پیچد،

احساس تازگی و سرزنگی، آرامش و خوشبختی تمام وجودمآن را لبریز می کُند...

آرزویم برایتـان، همیشگی ماندن این حس های زیباست.

سال نــو مُبارکـــ

سفره هفت سین (1396)

79. آخرین برگ زمستانی

  • آندیـ ـا
  • يكشنبه ۲۹ اسفند ۹۵
  • ۲۲:۰۲
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

78. بوی بهآر !

  • آندیـ ـا
  • شنبه ۲۱ اسفند ۹۵
  • ۱۱:۱۳
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

77. نمایش "خانه ای در انتهای خیابان بهار"

  • آندیـ ـا
  • سه شنبه ۱۷ اسفند ۹۵
  • ۱۵:۴۷

خیلی خوشحالم ^__^

فردا شب، نمایش تئاتر"خانه ای در انتهای خیابان بهار" :)

خانه ای در انتهای خیابان بهار

خانه ای در انتهای خیابان بهار   خانه ای در انتهای خیابان بهار   خانه ای در انتهای خیابان بهار


سایت رسمی:
رزرو بلیت به صورت آنلاین از سایت تیوال

آدرس محل برگزاری:
خیابان طالقانی، خیابان شهید موسوی شمالی، ضلع جنوبی باغ هنر، جنب خانه هنرمندان، تماشاخانه ایران‌شهر
مشاهده از گوگل مپ

 شماره تماس:
۸۸۸۱۴۱۱۵_۸۸۸۱۴۱۱۶

 صفحه رسمی اینستاگرام:
صفحه سایت تیوال tiwallgram
صفحه نمایش "خانه ای در انتهای خیابان بهار" khaneh_theater

76. موقتی که ثابت شُد :)

  • آندیـ ـا
  • دوشنبه ۱۶ اسفند ۹۵
  • ۱۲:۴۸
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

75. تـ♥ـو ...

  • آندیـ ـا
  • سه شنبه ۱۰ اسفند ۹۵
  • ۰۹:۳۹
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

74. پاورقی (این روزهای دلخراش)

  • آندیـ ـا
  • يكشنبه ۸ اسفند ۹۵
  • ۱۲:۵۶
  • ۱۴ نظر

7 صُبح روز 8 اسفند 95، زمانی که طول پیاده روی خیابون جیحون، مسیر خونه تا مترو رو قدم زنان میرفتم متوجه سیل عظیمی از جمعیت شُدم! با وجودی که عادت ندارم اینجور وقت ها به تماشا وایسم اما فقط از روی کنجکاوی داخل جمعیت رفتم که ببینم چه اتفاقی افتاده که ای کاش نمیرفتم... وسط خیابون و درست کنار ماشین اورژانس و پلیس، سنگفرش خیابون غرق خون بود و خُرده های شیشه... آدم مجروحی رو ندیدم و همون صحنه کافی بود تا حالمُ خراب کنه. رنگم پرید و پاهام به لرزه افتاد... به سختی خودمو از جمعیت بیرون کشیدم و اومدم توی پیاده رو و دستمو به دیوار تکیه دادم. تند و تند نفس میکشیدم و چشامو بسته بودم. داشتم خفه میشُدم. حتی توان نداشتم صاف روی پاهام وایسم... اینکه با چه مصیبتی خودمو رسوندم شرکت بماند. نمیدونم اتفاق امروز صُبح رو میتونم به کابوس دو شب قبلی که دیدم ربط بدم یا نه. اما حس میکنم چندان بی ربط نیس! برام تحمل اینجور حوادث خیلی سخته. دیدن اعلامیه ترحیم جوان های محله که به 20 سال هم نرسیده ان. یا حتی همین حادثه اخیر، خیابان جیحون 29 دی ساعت 18:30 ، پیدا شُدن جسد پیرزن 85 ساله بنام آمنه که من بارها و بارها توی صف نونوایی محله دیده بودمش، که چند روز بعد فهمیدیم توسط یکی از همسایه هاش بعد از سرقت به قتل رسیده بود...»»»کلیک

چقدر دلخراش شُده این روزها...


73. کابوس!

  • آندیـ ـا
  • شنبه ۷ اسفند ۹۵
  • ۱۳:۵۴
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

72. جعبه ریزه (درخواستی)

  • آندیـ ـا
  • دوشنبه ۲ اسفند ۹۵
  • ۰۹:۱۴
  • ۱۵ نظر

جعبه ریزه

دوستان این جعبه رو عکسش رو توی اینترنت دیدم و درستش کردم. درست کردنش خیلی سآده س.

من یه قوطی کبریت رو برداشتم و دورش رو با کاغذ کادوئی پیچیدیم. روی یه تیکه مقوای سفید هم طراحی رو انجام دادم و بعد هم رنگ آمیزی. قسمت داخل قوطی رو یه کمی خُرده پوشال ریختم. گل های ریز داشتم که یه تیکه کوچیک کاغذ کشی رو با نخ دورش پیچیدمُ دست گل رو آماده کردم. مرحله آخر هم اون رو توی جعبه قرار دادم. میشه خیلی ایده ها و طرح های متنوعی رو روی این قوطی پیاده کرد که دیگه اون کاملاً سلیقه ای هستش.

71. روز عشق (1395)

  • آندیـ ـا
  • شنبه ۳۰ بهمن ۹۵
  • ۱۳:۰۸
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

70. باید تموم شه...

  • آندیـ ـا
  • شنبه ۲۳ بهمن ۹۵
  • ۱۱:۴۱
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

69. شاید بی عنوان!

  • آندیـ ـا
  • شنبه ۱۶ بهمن ۹۵
  • ۱۲:۱۱
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

68. پاورقی (تغییر رمز)

  • آندیـ ـا
  • سه شنبه ۱۲ بهمن ۹۵
  • ۱۵:۳۶
  • ۴۰ نظر
سلام...
رمزم رو متاسفانه یکی از دوستان توی کامنت عمومی نوشته بود، منم هواسم نبوده تائید کردمش!
رمز رو عوض کردم و میام براتون میذارم... ^_^
یادمان باشد دُنیا رنگی و زیباست :)
و پنهان کردن احساسات خوب،
بزرگترین خیانت است!
به خودمان و به همه آنهایی که
دوستشان داریم، که دوستمان دارند.

اندکی نویسنده| نام هنری: #آندیـا

ابزار وبمستر