95. منه پُر مشغله!

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

موقت ...

رمز عوض شد!

هیچ لزومی نداره همه از حال و روزم خبر داشته باشن. خوبه واسه بعضی آدم ها بی حضور باشم... آدم هاییکه همونقدر که حالمو خوش میکنن، در عوضش حالمو به همون اندازه ناخوش میکنن... :)


+ منظورم هیچکس از بچه های وبلاگ نویس نیس! منظورم یه آدم از دنیای واقعیه...

+ کسی رمز خواست همینجا بگه تا شنبه میذارم براش. 

البته که هیچ اجباری نیست واسه خوندن پرت و پلاهای من :) میتونید به راحتی بذاریدم کنار. چون بعضی وقتا اونقدر تلخ میشم که دلاتونو میزنم...

۲۳ يادگاري

94. شاید جایی دور از اینجا...

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

93. راضیَم ازت :)

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

92. دلمُردگی...

چقدر عجیب هستیم ما آدم ها...
چقدر بدهِ که هنوز عادت نکردیم به مهربونی کردنآی بی منّت. به خوشحآلی برای حال خوبه دیگران.
خوب نمیخوام مقدمه چینی کنم و لفظ قلم حرف بزنم! پس میرم سره اصل مطلب...
اینکه من توی وبلاگم عکسآمونو میذارم، از خودمون، تفریحآمون و خاطره هآمون، دلیلش خودشیفتگی نیست! باور کُنید نیست... دلیلش اینه که دوس دارم خوندن نوشته هام چند سال دیگه، توی هر شرایطی که باشم، بتونه برام قابل لمس تر باشه... یا بهتره بگم بتونهِ منو به این روزهآم برگردونه. همین! وگرنه که من هیچ ادعایی درباره هیچی از خودم و زندگیم ندارم...
من اینجآ گاهی دلم میخواد غُر بزنم، دلم میخواد پُشت سر آدم هایی که باهاشون زندگی میکُنم حرف بزنم، دلم میخواد اصلاً بهشون فوش بدم! من کسی رو قضاوت نمیکُنم، فقط اینجا میام واسه خودم شخصیت هاشون رو تحلیل و بررسی میکُنم... منی که دارم باهاشون زندگی میکُنم... شُما دوست عزیز، میتونی نخونی و چشماتو ببندی، میتونی براساس حرفای من کسی رو قضاوت نکنی! غیر از اینه؟!
من گاهی اونقدر دلم هوای نوشتنُ خوندن میکنه که یه صبح تا شبمو با این چیزآ میگذرونم... اما پیش میاد که گآهی دل زده میشم شاید! که دستم حتی به نوشتن هم نمیره... اون موقع ها به نظرم حتی خوندن نوشته دیگران هم میتونه برام ناخوشایند باشه... بدون شک اما بعد از رد شُدن از این حآلت، وقتی دوباره دلتنگ اینجا میشم میام و تا جای ممکن جبران روزهای کمرنگ بودنم رو درمیارم. ولی دلم میسوزه از اینکه وقتی نیستم کسی هم نیست! البته به غیر چندتای انگُشت شماری که همیشه به من محبت داشتن...
من توی کامنت ها، میتونم تمام حس هاییکه بهم منتقل میشه رو درک کنم! بعضیآ همیشه حرفاشون بوی مهربونی میده. بوی خوب بودن... یجوری که وقتی میخونم دلم ضعف میره براشون... جوری که حتی شرمنده خوب بودنشون میشم! برعکس بعضی دیگه هم هستن که حتی با وجودی که سعی میکنن ظاهرشونو حفظ کنن اما، خوندن حرفاشون به دلم نمیشینه، یجورایی همه وجودم پُر میشه از حسِ بد!
نمیدونم چرا برامون اینقدر سخت شُده! اینکه خوب باشیم و برای همه خوبی بخوایم... اینکه کمتر خودخواه باشیم...
اینارو گفتم که در نهایت بگم، اول اینکه دیگه عکسآم توی یه پُست جُدا و کاملاً شخصی ثبت میشه؛ ترجیحاً برای رفع سوءتفاهُمات پیش اومده! و دوم اینکه از این به بعد فقط برای همون چند نفره خاصی که منو دلمو خوش میکنن وقت میذارم! و براشون دل میسوزونم و براشون خوب میخوام!
وقتی دُنیا و آدمهاش نمیتونه خوب باشه من که میتونم بد باشم مگه نه؟!

+ امیدوارم کسی از عزیزانم به خودش نگیره! و اونهایی که باید، به خودشون بگیرن لطفاً !!!
۱۶ يادگاري

91. مادرم...

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

90. قصّه پیوند قلبهآمون

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

89. نباشی قلبم نمیزنه...

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

88. بام تهران

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

87...

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بيان

ابزار وبمستر